من یه پرنده ام

پاراگلایدر

 

بعد از دوره مربیگری توی قطار که برمیگشتم خونه، همینطور که مطالب رو مرور میکردم فکر کردم..

تعریف ایرفویل اینه.. شکلی ست پروازی که منو به آرزوهام میرسونه و کمترین مقاومت رو در برابر خواسته من داره.

 و 

همچنین تعریف critical time واسه من اینه.. لحظه ای ست بحرانی که من عاشقشم، همچنان که ایرفول airborne میشه کودک درون منم به وجد میاد.

بعد از هفت سال پرواز چهار روز ارزشمند با حضور اساتید در ورزشگاه باشکوه آزادی جای همه همپروازی هام واقعا خالی بود.

 

 

+ نوشته شده در  93/09/22ساعت 8 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

سپاس

اینروزها گویی که دارم خودم را برای مسابقات دو و میدانی اماده میکنم. برنامه ریزی میکنم، تمرین میرم، عرق میریزم و با تمام توانم میدوم تا خودم رو هی محک بزنم و سطح توانایی هایم را ببرم بالا و بالاتر.همه زندگیم  همینطور بوده. سی سال از زندگیم گذشته است.
حالا انگار بر روی صخره ای ایستاده ام و نسیم همان سرعتی را دارد که وقتی روی سایت پرواز هستیم و مطلوبه برای وزیدن و کوهستان روبرویم پر از تریگر هست اما مهربان و مرا میخواند.
پرواز و این چتری که انگار روح دارد گاهی و با من حرف میزند ، بسان یکی از رشته های بافته شده  طناب زندگیم میباشد. جدایی از ان امکان پذیر نیست چرا که من خودم میخواهم و خشنودم که ان را خودم انتخاب کرده ام و به دست پروردگارم داده ام تا در زندگیم ببافدش.  و الحق چنان بافته و گره زده که باز کردنش فقط کار خودش است. من کودکی هستم که مادرم موهایم را بافته و چنان گره آخرش را زده که من نتوانم از روی احساسات کودکانه ان را باز کنم ، مادرم بهتر میداند چه چیزی برایم خوب، زیبا و مناسبتر است.
شکر و سپاس
 

 

 

+ نوشته شده در  92/10/28ساعت 10 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

وقتی انجمن ورزشهای هوایی همیشه چند قدم عقب هست!!!


باز کلی حرف دارم، باز از پروازها دلم میخواهد بنویسم، باز کلی دلم برای همتون تنگ شده و باز از انجمن ورزشهای هوایی گله دارم.

انجمن ورزشهای هوایی که من خودم را زیر مجموعه ان میدانم و همیشه نگاه ام به ان هست که چه حرکتی برای پیشرفت من خلبان پارا انجام میدهد به جاده ها و خیابان های شهرمان می ماند که همیشه با خودت فکر میکنی اگر این وضعیت ساخت اش برای چند سال قبل بود حتما ان زمان آسایش بیشتری داشتیم، چرا که اکنون فراتر از این باعث آسایش است و با خودت میگویی یعنی میشود زمان کارها یک روز به زمان اصلی اش برسد.

 یادش بخیر انجمن بابابزرگ ها، فستیوال ها و مسابقات کشوری خوبی را در ان دوران تجربه کردیم. البته تاخیر چند ساله ای در برگزاری کلاس مربیگری و بالا بردن سطح علمی و فنی این رشته داشتند. بهرحال بابابزرگ های نسبتا مهربانی بودند که متوجه حس دلسوزی شان میشدی. اما مدیران انجمن کنونی که هنوز من خلبان اشنایی چندانی با ایشان ندارم .

من به اندازه هزار کیلومتر  فاصله بین شهرم تا انجمن ، خود خلبانم با انجمن ام فاصله دارم. نمی خواهم بی اطلاع قضاوت کنم. اما کاش مدیران محترم انجمن یه کم به خودشان زحمت بدهند و اگر جز وظایف شان هست مسابقات و فستیوال هایی برگزار کنند در جهت رشد و ارتقاء سطح فنی خلبان های پاراگلایدر.

البته لطفا مسابقات اگر قرار هست باشد واقعی باشد و صرفا جنبه شخصی و تبلیغاتی نداشته باشد. لطفا در یک فصل پروازی و در یک سایت استاندارد برگزار شود. 

کاش انجمن به همین زودی از این خواب طولانی زمستانه بیدار شود.

 

 

+ نوشته شده در  92/04/04ساعت 11 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

پرواز


چند وقته درگیر اینم که یه چیزی بنویسم اخه دلم لک زده برای نوشتن اما نمیتونم، اخه نمیدونم از چی بگم و از کجا شروع کنم.

   مدتی هست که تقریبا پرواز میکنم اما توی پرواز هم بد جوری با خودم درگیرم اما خوشبختانه فکر کنم داره حل میشه. جمعه گذشته هوا شاهکار بود و هم پروازی های خوبم پروازهای خیلی خوبی انجام دادن. از اون ارتفاع هایی گرفتن که من ارزوم هست. واسه همین میخوام این هفته تلاش کنم تا منم به اون ارتفاع برسم. حالا باید اول هوای جمعه رو خوب آنالیز کنم، بعد زمان خوبی تیک اف کنم، در ترمالها حوصله به خرج بدم و ...

بله امیدوارم دوباره از پروازهام راضی باشم و مثل بقیه بعد از پرواز، توی لند کیفم کوک باشه.

امیدوارم همه پروازهای خوبی داشته باشند و هر روز خبرهای خوبی بشنویم.

 

+ نوشته شده در  92/02/11ساعت 3 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

جمع شدگی ها و مهارت کنترل انها

 
 زمان زیادی از اولین تجربه پرواز سلویی ام نمی گذشت که شاهد در چرخش افتادن یکی از خلبان ها در نزدیکی دیواره بودم. خوشبختانه خلبان جوان بعد از 2 دور چرخش در ان لحظات به پرواز برگشت، اما بعد از فرود پرواز را برای همیشه رها کرد. از ان به بعد بارها در ذهنم پروسه خارج شدن از چرخش را مرور کردم. 1. انتقال وزن به سمت در حال پرواز 2. اعمال ترمز در سمت در حال پرواز 3. پمپ کردن سمت جمع شده. اما زمانی که با یک بال کلاس یک در چرخش ناشی از جمع شدگی 70 درصد افتادم اگر مربی که همسرم نیز می باشد به من انتقال وزن را از طریق رادیو یاداوری نمیکرد جز چترکمکی هیچی به ذهنم نمی رسید. خوش شانسی دیگرم نیز برخورداری از ارتفاع خوبی حدود 200 متر بود.
قبل از این تجربه من که هرهفته و مرتب پرواز میکردم، زمان پروازم را به ساعات قوی تر شدن هوا نزدیک تر میکردم و در انتهای ذهنم می اندیشیدم که بهرحال اگر مشکلی پیش بیاید که نتوانم حل اش کنم چترکمکی هست. بعد از تجربه خودم شاهد در چرخش افتادن خلبان مستقلی بودم که به علت ارتفاع کم و نزدیکی بیش از حد به دیواره در هوای ترمیک و توربلانسی نتوانست به موقع از چرخش خارج شود و به دیواره برخورد کرد. خلبان که از ناحیه کمر اسیب دیده بود بعد از گذشت یکسال کم کم سلامتی خود را بازیافته اما دیگر با وجود خانواده ای نگران امکان برگشت به دنیای پرواز برای او بعید به نظر میرسد.
از ان پس ذهنم همچنان مشغول حل این مسئله می باشد. با کندوکاو در تاریخ حوادث پاراگلایدر ایران به این موضوع پی بردم که بیشترین انها که متاسفانه گاه نیز به فوت منجر شده اند مرتبط با این موضوع بوده اند.
با خود اندیشیدم که شاید اگر خلبان در زمان و مکان مناسبی اقدام به انجام اسیمترک تاک و کلپس کرده و سعی در کنترل انها داشته باشد و تجربه مانورهایی چون وینگ اور، اسپرال، فول استال و البته اسپین و.. را نیز داشته باشد، چه بسا در کنترل حرکت های بال مسلط تر شده و از جمع شدگی جلوگیری خواهد کرد. اگر که به ان نیز دچار شد در خارج شدن از ان نیز از مهارت کافی تری برخوردار خواهد بود. من قبل از جمع شدگی تجربه از این دست تمرینات را نداشتم، اما خلبان و دوستی که با دیواره برخورد کرد خود را برای مسابقات مسافت اماده می نمود و از تجربه تمرینات و مانورها نیز برخوردار بود. پس تجربه مانورهای پروازی به تنهایی برای نجات از جمع شدگی کافی به نظر نمیرسد.
نکته دیگری که در این زمینه من به ان رسیدم شناخت هوا و شرایط پروازی منطقه در زمان پرواز میباشد. شاید اگر خلبان قدرت شناخت بیشتری از محیط پرواز خویش داشته و توانایی پیش بینی را نیز می داشت، یا به جمع شدگی دچار نمی شد و اگر هم این اتفاق می افتاد امادگی ذهنی بیشتری داشته و در نتیجه کنترل مناسب را اعمال می کند.
در ایران مربی ها تمام اطلاعات خودشان را در اختیار هنرجو میگذارند، کتاب ها و ترجمه های خوبی هم میتوان یافت اما انگار یا کم اند و یا هنوز ناشناخته هایی داریم.
نمیدانم دنیای پرواز در کشورهای پیشرفته در پرواز با پاراگلایدر با این موضوع چگونه برخورد می کنند. ارزو و تلاش من در این جهت است که خودم و دوستانم سالها با تنی سالم پرواز کنیم و البته پروازی که می پسندیم.

+ نوشته شده در  90/06/06ساعت 8 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

از دیروز تا امروز و به امید فردایی بهتر


هوای امسال تا پارسال کلی متفاوت شده، سال گذشته از فروردین تا اردیبهشت بارندگی داشتیم. اما امسال بارندگی مخصوصا در خراسان خیلی کم بود. همین باعث شده که بر خلاف پارسال که در بهار و تابستان سایت پروازی دررود هوای ترمیک داشت ومیشد مسافت رفت، امسال هوای خشنی داشته باشه که در بهار تا ساعت 11 بیشتر اجازه پرواز نمیداد و از اون به بعد هم به علت جهت و سرعت نامناسب خبری از پرواز نبود و نیست.

خوشبختانه سایت پروازی رو به شمال خواجه مراد که در 15 کیلومتری جنوب شرق مشهد واقع شده، با ارتفاع تقریبا 1000 متر از سطح دریا و 170 متر ارتفاع از لند به خاطر وجود دیواره و جهت اغلب مناسب بادی که از طلوع افتاب شروع به وزیدن میکنه تا ساعت حدود 11 که به سرعت بالای 30 تا میرسه قابل پرواز هست و البته بعد از آن هم داستویل های قوی نیز در این ساعت شکل میگیرند. اغلب خلبان ها از کوچیک و بزرگ گرفته میتونن به راحتی ربج کار کرده و اقدام به تاپ لند کنند و برخی نیز با استفاده از ترمال های محدودی که در ساعات قوی شدن هوا شکل میگیرند ارتفاع خوبی تا حدود 300 متر و بعضا بیشتر رو هم میگیرند.

خیلی وقته نیمکت نشین پرواز شدم و حسرت پرواز دارم  و باز به این نتیجه رسیدم که از لحظه لحظه پرواز میشه لذت برد و زندگی کرد.


+ نوشته شده در  90/05/19ساعت 0 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

درد دل


نمیدونم این فقط منم که گاهی خیلی سخت نظرم در مورد برخی افراد تغییر میکنه یا شما هم تجربه تلخ من رو دارید. اعتماد میکنم، اما با گذشت ایام و برخوردها یا قول و قرارها میبینم که باز هم اشتباه کردم.

در اینطور مواقع احساس حماقت بدجوری آزارم میده. اما بعد از مدتی آرام تر میشم و متوجه میشم انگار درس جدیدی رو از روزگار فرا گرفتم. بعضی وقت ها حتی بعد از مدتی میفهمم اون داستان غم انگیز برای من که نیتم خیر بوده، خیر هم شده.


امیدوارم نوشته اینبارم غمگین تون نکرده باشه، به قول شاعر این نیز بگذرد.


+ نوشته شده در  90/04/06ساعت 6 PM  توسط الهه مرتضایی  | 


     لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم

          غافل از آنكه لحظه ها همان خوشبختي بودند

                                                                     دكتر شريعتي

+ نوشته شده در  89/12/19ساعت 1 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

اسپین

   در سفری که به منظور تمرین SIV و پرواز ترمیک در هفته گذشته داشتیم، تجربه های سخت ولی ارزشمندی به دست اوردم. مهمترین مطلبی که بهش رسیدم استقلال و خودکفایی بود، خیلی مهم هست که به جای منتظر لطف و توجه دیگران بودن ، حالا از خانواده و دوستان گرفته تا مربی و... سعی کنیم از توانمندی ها و امکانات خودمان استفاده کنیم.

از تیم پروازی تبریز یاد گرفتم که فکر کنم و شهامت داشته باشم. این تیم سابقه پروازی جالبی داره، انها با مطالعه و انجام تست یاد گرفتند کمکی هاشان را ریپک کنند و مانورهای کم کردن ارتفاع و sat را انجام بدهند.

وقتی دیدم فرزین رحمت دوست با مربیگری استاد اثناعشری به زیبایی مانور اسپین را انجام داد از روحیه خوبش روحیه گرفتم و با راهنمایی استاد اولین اسپین ام رو انجام دادم. مانور جذابی بود. 

حالا با این تغییر دیدگاهی که پیدا کردم، بعد از مدتها دوباره دارم روی امادگی جسمانی ام کار میکنم تا بتوانم بهتر مانورها را انجام بدهم، تا بتوانم به بال ام مسلط تر بشم، تا بتوانم در شروع فصل پروازی پروازهای بهتری داشته باشم و اگه خدا هم خواست پرواز مسافت داشته باشم.


 


+ نوشته شده در  89/12/12ساعت 11 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

سفرنامه یزد


مهدی شاملو : پدر خانواده                          بال..  تندم 

الاهه مرتضائی : مادر خانواده                       بال..  کلاس ۱،۲  مسافت

پسر خوانده‌ها :

هادی خبره دست (یزد)                              بال..   کلاس ۲،۳ مسافت

نوید رهبر (اصفهان)                                    بال..  کلاس ۲  اکرو

آرتوش غفوریان (گرگان)                               بال..  هرچی‌ موجود باشه

خاله بچه‌ها : هدی اروندی (تهران)                بال..   کلاس ۱

دایی بچه‌ها : محمد مرتضائی (مشهد)           بال..    کلاس ۱

فرشته مهربون : مریم سائری (اصفهان)         بال..     کلاس ۱

دوست مامان : وجیهه نجاتی (مشهد)           بال..    کلاس ۱

بهترین و مهربان ترین مادر خرج دنیا :

فرزین حافظ (مشهد)                                 بال..    کلاس ۱،۲  مسافت

مربی‌ و الگوی پرواز همه فامیل :

  علیرضا اثناعشری                                    بال..    آخرش

 

   رفتیم یزد تا در تپه اردشیر با توجه به شرایط خاص اش بخاطر وزش باد تمرین گرند هندلینگ و کار کردن توی دیواره رو داشته باشیم. البته همه فامیل نبودن و در قالب تیم ۸ نفره رفتیم. مامان که خودم باشم و دوستش و فرشته مهربون, خاله و دایی, پسر دومی‌ و دوستش و بهترین مادر خرج دنیا بودیم.

  با قطار مشهد یزد رفتیم و از قطار که پیاده شدیم مستقیم رفتیم تپه. باد روبرو بود و ریج و کمی‌ گاستی. هتل ادیب مثل اکثر پرنده‌ها انتخاب ما بود. هتلی سنتی‌ با صبحانه عالی‌. اونجا رو از هتل‌های ترکیه هم بیشتر دوست داشتم. صبح روز بعد بارون اومد تا ۹ صبح و بعد آفتاب شد. باد توی تپه یک دست و ریج بود. فرشته و وجیهه ریورز تمرین کردن و تا نیمه تپه با ریورز بال رو میاوردن و فروارد می‌شدن و پرواز میکردن. دیواره دو تا ترمال داشت یکی‌ سمت راست و یکی‌ چپ. چپی‌ رو گرفتم و باهاش ۱۰۰ متر از تپه رفتم بالاتر اما بخاطر اینکه چنین لیفتی رو انتظار نداشتم و البته کمکی‌ هم نداشتم ازش صرف نظر کردم. دایی و فرزین هم ریج کار میکردن.  تا ساعت ۳ لیفت داشتیم و ریج و بعد از اون باد زیادتر از سرعت بال های ما شد که نوید رسید و کلی‌ وینگ اور‌های قشنگ زد.

روز سوم  باد کراس بود و کم. رفتیم ساحل نما و اونجا یه حادثه کوچیک داشتیم. من به خاطر اینکه دلم نمی‌خواست ریج رو از دست بدم سعی‌ کردم خودم رو از پشت بال آقای اکبر خانجان خانی رد کنم. اکبر آقا فلر کرد تا من که سمت راستم دیواره بود رد بشم اما  لحظه آخر بال چرخید و من در ارتفاع ۲ متری از زمین رفتم توی استبلایزر بال. سورتم رفت توی بال، حس خوبی‌ بود آخه بال خیلی‌ دوست دارم، صدای پاره شدن لاین‌های نازک بوم اسپرت رو شنیدم و تا زانو رفتم توی ماسه، ماسه‌ها باز هم نرم و مهربون بودن. فقط چنتا از لاین‌های بوم اسپرت کنده شد, خلاصه بخیر گذشت.

به لطف دوستان یزدی مثل همیشه خاطره پروازی خوبی‌ از یزد داریم. از آقای علی‌ صالحی مسول ورزش‌های هوایی، آقایان خانجان خانی، اشتری، حاج حسین, مسعود و ... به خاطر مهربانی‌هاشان متشکریم.


  

   

+ نوشته شده در  89/10/18ساعت 10 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

نقطه سر خط

سال گذشته همین روزها من پس از مدتها درگیری با خودم که نمیتونستم به بالم اعتماد کنم و از تکون‌های اون وحشتزده میشدم و در نتیجه از پرواز لذتی نمیبردم، رفتم دنبال اشکال کارم و با پیدا کردن جواب و تلاش به جایی‌ رسیدم که می‌خواستم. جواب نداشتن شناخت بود در وحله اول و بعد تجربه.

بعد از اینکه جواب رو پیدا کردم شروع کردم به مطالعه هر مطلبی که در مورد پرواز و هوای ترمیک بود مخصوصا کتاب شناخت آسمان برای پرواز. دو تا سفر خیلی‌ خوب هم داشتم. رفتیم یزد و من اونجا کلی‌ ریورز تمرین کردم و چرخش توی دیواره. یادمه چند بار به دیواره هم برخورد کردم و تا زانو رفتم توی ماسه ولی‌ خب ماسه خیلی‌ نرم و مهربان هست. بعد از یکی‌ دوماه رفتیم گنو. اونجا پر از ترمالهای تا ۳ متر بر ثانیه بود البته منطقه یی که ما فنچ ها اجازه پرواز داشتیم و بهترین پرنده‌های دنیا، آنها ۴ ، ۵ تایی‌ میرفتن نقطه می‌شدن و برمیگشتن و با یه مانور قشنگ فرود میومدند، یادش بخیر.

حالا با یه بال ۱و۲ که البته عاشقش‌ام و می‌پرستم اش به خاطر طراحی جذابش، رنگ اش و از همه مهمتر سرعت اش دوباره برگشتم سر خط.

من این بار از سرعت عمل خودم در برابر سرعت حرکت‌های بال مطمئن نیستم. همین روزها دارم میرم یزد البته اگه خدا بخواد. دیشب شنیدم استاد علیرضا امسال هفته اول اسفند ماه برنامه کنگان رو اجرا می کنند. خوب می‌شه با یه تیر دو نشون زد، هم رفت گنو و هم رفت کنگان برای SIV .

البته شنیدم محسن منصوری هم یارانه وینچ رو برداشته و امسال می‌خواد پوستمون رو بکنه.


+ نوشته شده در  89/10/07ساعت 7 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

تهران

 

با مهدی رفتم تهران. اون میخواست کلاس مربی گری شرکت کنه و من میخواستم بلاخره فرصتی باشه تا توی سایت های تهران پرواز کنم. هواشناسی رو سرسری چک کردم و به امید پروازهای پاییزی با نوید که جدیدترین پسر خوانده ام هست و داره یه ویلای ۷۰ متری شبیه به خونه زرافه ها با درب کرکره ای میسازه اونم درست توی دامنه سایت، قرار گذاشتم.

جمعه هوای مشهد آفتابی بود و قابل پرواز، شنبه که رسیدیم تهران آسمان پر از ابرهای تیره از اونهایی که میگه هوا برای پرواز خطرناکه شد و یکشنبه که رسیدم آب سرد سایت رو برف زد. اونقدر تهران بارون اومد که مثل شمال شده بود. من رو از رو برد و  زودتر از مهدی برگشتم خونه.

ولی سایت آب سرد که اسم درست و قشنگترش دماوند هست من رو مجذوب خودش کرد. این سایت پروازی با آدم صحبت میکنه ( میگه من پر از تریگر ام و ترمال های مهربون و هر هوایی که بخوای ) و برای پرواز صدات میزنه.

بعد از اولدنیز پروازی نکردم. اما سایت پروازی دماوند خیلی عجیب به من شوقی دوباره داد، اونقدر که دلم میخواهد فریاد بزنم

                     من عاشق پروازم ، خدایا متشکرم 

             اگه دوباره هم متولد بشم بازم میخوام پرواز کنم 

 

+ نوشته شده در  89/08/12ساعت 2 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

روزهای پایانی

 

هفته اول غیر از روز اول هوا کاملا پروازی بود. هر زمانی که میرفتی روی 1700 میتوانستی پرواز کنی و ساعت 1 بعدازظهر یال باباداغ ترمیک میشد. خلبانی می توانست خوب ارتفاع بگیرد که در ترمال چرخیدن صبر کافی داشته باشد.

اقایان مهرکی و حاج حسین ما را ترک کردند برای رفتن و دیدن مسابقه سوپرفینال در دنیزلی. از اون روز به بعد باد زیاد شد، دما افت کرد و ما کمتر پرواز کردیم. روزهای اول کنار ساحل دما حدود32 درجه بود و در پناه درختی میتوانستی با لذت آسمان را تماشا کنی.

دیروز دوستان مان برگشتند و گویا در تمام مدت هوای انها کاملا پروازی بوده. در کنار مسابقه دهنده گان پرواز کرده بودند و فیلم های خوبی گرفته بودند. باید حتما این فیلم ها را ببینید.

قبل از اینکه بیائیم تصمیم گرفته بودم چند روز اخر را پرواز نکنم و روزهای بی پرواز هم داشته باشم. چند عامل دیگه هم مضاعف شد که من دل از پرواز بکنم. بعد این چند روز فهمیده ام که دلم برای شیب کوه، لحظه هایی که به خودت شک میکنی که میتونی یا نمیتونی این راه سخت رسیدن به قله را بروی، تنگ است. دلم برای رهایی و سکوت کوهستان، برای یک صبح تا شب غرق در طبیعت بودن، برای چند روز دور از زندگی ماشینی بودن بسیار تنگ است. می خواهم دوباره بروم کوه و کوهنوردی کنم.  

 

+ نوشته شده در  89/07/05ساعت 10 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

شک نکن

 

   


تمرینات SIV کاملا با برنامه ریزی پیش میرود. سه روز پیش تمرین اصلی همه اسپیرال بود، دو روز پیش وینگ اور و دیروز فول استال. استاد صبح اول وقت یا شب قبل همراه با فیلم توضیح کاملی در مورد مانور میدادند.

در اسپیرال وقتی چرخش گود شما سرعت میگیرد، تقریبا رو به زمین می چرخید و شتاب انقدر زیاد میشود که حتی نفس بند می اید. احساس می کنید دارید وارد دنیای دیگه ای می شوید و بی اختیار به خواب فرو خواهید رفت. برای همین خیلی مهم هست که چندین بار تا لبه دایو بروید تا بدن آمادگی بیشتری پیدا بکند.

سیر ساده ای از حرکت در وینگ اور به این شکل هست  ..  هیکل راست و ترمز راست .. هیکل چپ و ترمز چپ ( اینکار تکرار میشود تا به ساعت مورد نظر برسی ) .. فشار و سرعت هم در لحظه های خیلی حساس و کسر ثانیه دخیل میشوند.

 فول استال .. نباید و نباید شک کنید و به قول استاد.. شک نکن ..

استاد شب قبل توضیحات جامعی در مورد این مانور دادند. مثل اینکه در پروازهای ترمیک در چه بهم ریختگی هایی از بال باید از فول استال استفاده کرد و هر اشتباهی در این مانور باعث چه عکس العملی از سمت بال خواهد شد.

فول استال جذابیت و ارزش خاصی به نظرمن دارد. انگار همان اژدهای هوای ترمیک هست که حالا میتوانی کنترل اش کنی.

سرعت بال رو با 50 درصد ترمز میگیری و بعد صد درصد اش میکنی. من دست ها رو به بندهای هارنس سریع قفل می کردم. بال می ریزد و استاد در این مهمترین لحظه، خیلی مطمئن به تو میگوید شک نکن و صد در صد نگه اش دار. بال که حالا اژدها شده اصرار زیادی دارد که پرواز کند و تلاش می کند که ترمزها رو ببری بالا. برای چند لحظه رو به آسمان میشوی و بعد برمیگردی زیر بال. دوباره به 50 درصد برمیگردید و اینجا لذت فول استال رو می برید. مهم این هست که با ترمزها متقارن کار کنید.

 این روزها مسابقات سوپرفینال قهرمانی پاراگلایدر جهان در 200 کیلومتری ما یعنی سایت پروازی دنیزلی در حال برگزاری هست. چندتا از دوستان هم برای تماشا رفتند. استاد علیرضا به خاطر اینکه امسال نتوانست ویزای کشورهایی که مسابقات مقدماتی در ان ها بود رو داشته باشه و شرکت نکرده ناراحت هست.

استاد علیرضا قهرمان همه ما بودی، هستی، و خواهی ماند .. شک نکن.


 

+ نوشته شده در  89/06/28ساعت 7 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

 

دیروز به ما 22 نفری که با هواپیما اومده بودیم و البته از شهرهای مختلف تهران، یزد، اصفهان، بوشهر والبته ما مشهدی ها و بجنوردی ها تعدادی از دوستان کرمان و تبریز هم ملحق شدند.

محسن منصوری مسئول هماهنگی و فیلمبرداری این برنامه هست و همه میدانند که قراره چه مانورهایی در این مدت انجام بدهند اما باز هم کمی نگرانی اینکه شاید استاد فرصت نکنه که با همه کار بکنه رو دارند.   

دیروز فقط یکبار رفتم برای پرواز، منتظر شدم تا همه تیک آف کنند تا وقتی من میرسم روی آب تنها ایرانی روی آب باشم. با انرژی بیشتری رفتم برای انجام مانور. اول اسیمتریک تاک بعد فرانتاک و باز وینگ اور. برای بیلاین هم که زورم نرسید.

توی وینگ اور علیرضا من رو به مرحله ای رسوند که در بالاترین نقطه باید جفت برک رو برای یه کم فشار اعمال میکردم.

یکی از تکنیک های لندینگ رو هم کار کردیم.

 

+ نوشته شده در  89/06/28ساعت 10 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

و اما اولدنیز

ساعت 11 شب پرواز مشهد به تهران داشتیم. حوالی شب باران شروع به باریدن کرد. به خودم گفتم باز درس های روزگار شروع شد. آخه وقتی ساعت 11 شب پرواز به تهران داری و تقریبا ساعت 1 صبح به فرودگاه مهراباد خواهی رسید و باید خودت رو 3 ساعت قبل از پرواز خارجی که قراره 5:30 صبح از فرودگاه امام خمینی حرکت کنه به اونجا برسونی، اونوقت با شروع باران درست 3 ساعت قبل پرواز!! شاید یاداوری می کند که همه چیز در کنترل آدمی نمیتواند باشد، پس در اینطور مواقع باید صبر داشته باشی و هر اتفاقی که افتاد ان را به فال نیک بگیری.

پروازها هیچ تاخیری نداشتند و همه چی بعد از سه تا پرواز که سومی اش هم آنکارا به دالامان بود خدا رو شکر خوب بود.

یک روز صبح تا عصر در آنکارا ماندیم. رفتیم به مقبره آتاتورک و باغ وحش آنکارا. مقبره آتاتورک شکوهی مثل تخت جمشید داشت اما با سادگی بیشتر. همه چیز نشان دهنده احترامی بود که برای او قائل بودند اما به هیچ وجه از او یک بت نساخته بودند.

و اما باغ وحش که با نگرانی دیدن حیوانات بیچاره ای در قفس و با غذایی شبیه نان خشکه به انجا رفتیم ولیکن در واقعیتی باور نکردنی در فضایی شبیه به طبیعت واقعی حیواناتی مثل ببر، خرس، کرکودیل، اسب آبی، زرافه، گوره خر  و گربه هایی که اونقدر ملوس بودند که اگه میتونستم از اونها یکی داشته باشم حتما به اون اجازه می دادم توی خونه پادشاهی کنه و خلاصه از گوشتخوار و گیاهخوار، پستان دار و تخم گذار و زنده زا همه نوع حیوانی داشت.

به دالامان که رسیدیم دو تا مینی بوس که از قبل هماهنگ شده بود منتظر ما بودند. تا اولدنیز با بودن دیجی و رقاص های خوبمون که تا حالا آب ندیده بودند وگرنه شناگر قابلی بودند کلی خوش گذروندیم.

ساعت 11 شب رسیدیم و همگی کلی خسته بودیم. هتل بدقولی کرده بود و به خاطر داشتن مشتری فراوان در این فصل اتاق نگه نداشته بود. در چند هتل که هر کدام یکی دوتا اتاق خالی داشتند پراکنده شدیم.

صبح روز بعد علیرضا و مهدی تا ظهر دنبال هتل بودند. مهدی که سرپرستی 7 تا از بچه های مشهد و 4 تا از بجنورد را داشت بعد از پیدا کردن هتل اونقدر خسته شده بود که پرواز نیومد. البته تجربه خوبی در پیدا کردن هتل نزدیک به ساحل پیدا کرد. به نظر من باید نصف روز اول را به اینکار اختصاص داد و این در هر سال تکرار خواهد شد چون هتل ها مدام به خاطر کم و زیاد شدن مسافر قیمت های خود را تغییر میدهند.

ساعت 1 بعدازظهر رفتیم برای اولین پرواز. باد پشت بود پس رفتیم 1900. شاگرد مبتدی و حتی پرواز اول داشتیم. باد که بین 5 تا 10 بود تیک آف رو در اون شیب زیاد تقریبا 50درجه، آسان میکرد. اطراف 1700 و نقاط دیگه ای پر از ترمال بود و بعضی ها ترمال کار کردند و مسعود مهرکی هم بعد از تقریبا 3 ساعت اومد برای لند. محسن منصوری از وینگ اور توی ست و مانورهای دیگه علیرضا به شکل حرفه ای فیلمبرداری کرد. خودش قبل از علیرضا تیک آف کرد و با تنظیم کادر و پشت منظره خلبان با هماهنگی با علیرضا فیلمبرداری کرد.

علیرضا به من وینگ اور داد. اون میخواست که با برک و سیجی بیشتری و خیلی سریعتر انجام بدم و من هم بر همین امر سعی داشتم اما وقتی به شدت بیشتری انجام دادم، آب های زیر پاهام رو از روبرو می دیدم و لحظه ای که سیجی رو مخالف می انداختم که به نظر نقطه اوج اش بود، مثل تاب خوردن خیلی شدید میشد. وقتی بچه بودم توی پارکی یه تابی بود که زنجیر های بلندی داشت،من می نشستم و پسر خاله ام بصورت ایستاده با هم تاب میخوردیم. اون تاب رو تا نقطه ای میبرد که ما یه لحظه خیلی کوتاه توقف می کردیم و بعد پرت می شدیم پایین. وینگ اور من به یاد اون خاطره میانداخت اما توی لحظه اوج شما با همون زاویه برنمی گردید.به خاطر خستگی ذهنم تا یه جایی بیشتر نتونستم تحمل کنم با اینکه اونقدر جذاب و هیجان انگیز بود که از خوشحالی فریاد می کشیدم.

+ نوشته شده در  89/06/27ساعت 11 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

در آرزوی یک رویا

 

 پر از شورم، پر از وجد، از اون حال و هواهایی دارم که دلت میخواهد بدوی تا ته دشت بروی تا سر کوه.

حالا من میخواهم بدوم تا فرودگاه بروم از پله های هواپیما بالا و وقتی از پنجره هواپیما پایین رو نگاه میکنم آبهای خوشرنگ مدیترانه رو ببینم.

لحظه ای رو آرزو میکنم که توی ساحل اولدنیز رو به دریا ایستادم و از نسیم دریا غرق در خوشبختی میشم.

برایم آرزو کنید که به آرزویم برسم. در این لحظه ها گاهی نگران میشوم که نکنه شب دیر به فرودگاه برسیم،نکنه هواپیما تاخیر داشته باشه، نکنه بلیت ها رو بهمون نرسونند، نکنه همراه های خوبمون دیر برسند، و ... .

اگه همه چی خوب پیش رفت و خودم رو توی اولدنیز دیدم دلم میخواهد شما رو هم توی خوشبختی هام شریک کنم با نوشتن گزارش روزانه، نظرتون چیه ؟!   

 

  

 

 

+ نوشته شده در  89/06/24ساعت 11 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

فصلی نو

 

ممنونم که براتون مهم بودم و وقتی نمی نوشتم سراغم رو میگرفتین. حالا میخواهم بگم چی شد که ننوشتم و توی این مدت چی گذشت.

وقتی از مسابقات کرمانشاه برگشتم تصمیم گرفتم توی مسابقات بعدی واقعا حرفی برای گفتن داشته باشم. به سالن سنگنوردی رفتم تا آمادگی جسمانی بهتری پیدا کنم. ساعات پروازم رو به ساعت مسابقه نزدیک میکردم تا اینکه احساس کردم برای بار دوم توی عمر پروازی ام به مرحله ناشناخته ای وارد شدم. و همین موضوع باعث شد فکرم رو مشغول به خودش کنه و نتونم بنویسم.

دفعه قبلی که این احساس رو داشتم از پروازهام زیاد لذت نمیبردم و توی پرواز کار خاصی انجام نمی دادم. تا اینکه با راهنمایی اساتید و دقت و تلاش خودم با هوای ترمیک البته تا ترمال ۴ آشنا شدم و پروازهای رضایت بخشی انجام دادم.

این اواخر چند تا تجربه متفاوت داشتم. یک روز پروازی وقتی ساعت نزدیک ۱۴ روی تیک آف ۳۵۰ دررود بودیم، داستویل ها گاهی خودشان را نشان میدادند اما بچه ها توی پیک های آروم میزدند بیرون. مهدی صلاح نمیدونست پرواز کنم اما من اصرار کردم. وقتی توی شیب میدویدم احساس فشار زیر بالم با همیشه فرق میکرد،چون مطمئن بودم که به مرحله ناشناخته ای وارد شدم، آخر شیب از تیک آف منصرف شدم. باد پشت شده بود و خیلی خیلی زود قدرت گرفت. اونهایی که درست قبل از من پرواز کرده بودند بعداً از پرواز ناخوشایندشون برامون تعریف کردند.

بعد از اون اولین پرواز مسافت ام رو که تقریبا ۱۰ کیلومتر در زمان ۲۵ دقیقه شد با بال زولو داشتم که خاطره خیلی شیرینی شد برام. وقتی با بال کلاس ۱و۲ پریدم دیگه دلم نمی خواست با کلاس ۱ پرواز کنم. کلاس ۱ دستها رو در پرواز طولانی خسته میکنه و نکته دردناکترش جایی که ارتفاع خوبی میگیری اما وقتی قصد رفتن میکنی بال راه نمیره و سینک زیادی داره.

 باز یه روز پروازی بود و اینبار روی تیک آف ۱۰۰۰ دررود بودیم. بر خلاف همیشه کسی تمایلی به دامی شدن و پرواز کردن نداشت. دو تا عقاب دست کم ۳۰۰ متر روی سرمون توی ترمال میچرخیدند و یه پلاستیک هم توی همون ترمال بالا رفت. به نظرم ترمال ها ۳ یا نهایتا ۴ بودند اما باد کراس تر از همیشه بود ولی همه چیز به نظرم نشان دهنده قابل پرواز بودن هوا رو داشت اما کمی ناشناخته تر از همیشه. وقتی موفق نشدم کسی رو متقاعد به پرواز کنم از مهدی خواستم حواسش بیشتر از همیشه به من باشه و زدم بیرون. اینبار دامی بودم و میدونستم که همه دارند نگاهم میکنند پس به سمت دیواره های سمت چپ سایت که از صبح آفتاب خورده بود و بادی که از همون جهت بود، ترمال ها رو برام حتما میاورد رفتم.

همه چیز آروم به نظر میومد و من که با یه بال کلاس ۱ نو پرواز میکردم خیلی مطمئن بودم. خیلی زود اژدها خودش رو نشون داد، اینبار باقدرت خیلی عجیبی منو کشید بالا، لیفت ۶ بود، خون توی بدنم که به اندام و عضلاتم میرفت حس خاصی پیدا کرد، شبیه قسمتهای از ترن هوایی شهربازی بود البته با قدرت خیلی بیشتری، به هر حال اجازه کوچکترین عکس العملی بهم نداد. بعد پرتم کرد ته هارنس و شروع به ۳۶۰ چرخیدن کردم، زمین رو میدیدم و داشت سرعت چرخش ام بیشتر میشد، به کمکی نگاه کردم و تصمیم گرفتم که اگه یک دور دیگه بزنم بکشم اش. مهدی به دادم رسید و گفت سیجی چپ بنداز.

به بال که توی خط افق روبروم بود نگاه کردم و دیدم ۸۰ درصدش از راست رفته و من افتادم سمت راست هارنس و الان همون کاری که مهدی میگه رو باید انجام بدم . سیجی رو که انداختم چپ بال خیلی زود اومد توی پرواز.  بله بعد من هم دمم رو گذاشتم روی کولم و از اون منطقه فرار کردم اما تازه به جالبترین تجربه پروازیم وارد شده بودم آخه بوق لیفت ۳و ۴ وریو مداوم شده بود و در امتداد یک خط مستقیم منو تا ۵۰۰ متر بالاتر از تیک آف برد.

مسابقات دررود که کنسل شد ما هم با خیلی های دیگه رفتیم شمال و توی سایت های درازنو و رامیان پرواز کردیم. صبحی که میرفتیم سایت رامیان آرزو کردم کاش تا خود ابر برم بالا. پرواز کردم و خیلی تلاش کردم با ترمال های خوابیده اش برم بالا اما احساس میکردم توی چرخش بعدی احتمالا کوه رو نوازش میکنم . تا ۵۰ متری بالاتراز تیک آف بیشتر نتونستم برم. و بقیه هم کمابیش بیشتر از این نرفتند غیر از آرتوش. آرتوش پرنده پر تلاش و انگیزه و البته بومی شمال با بال بومرنگ ۴پرواز کرد و رفت تا خود ابر و حتی بالاتر از ابر و واقعا منظره زیبایی از پرواز ایجاد کرد و ما همه لذت میبردیم از دیدنش. از استاد اثنی عشری پرسیدم چرا اون رفت ولی بقیه نتونستند؟! نمیدونم چرا هیچ جوابی نداد.

اون روز که آرتوش پروازی کرد که آرزوی من بود فهمیدم که باید دانسته هام و تلاش ام رو خیلی بیشتر کنم برای بهتر پرواز کردن.

 

 

 

  

   « عکس ها از همسرم مهدی شاملو .. سایت رامیان تیرماه ۱۳۸۹ »

 

+ نوشته شده در  89/05/04ساعت 2 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

بنام خداوند جان آفرین حکیم سخن درزبان آفرین

مرحله دوم مسابقه قهرمانی فر امنطقه ای پارگلایدرایران 17- 19 تیر ماه 89 درود - نيشابور

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/03/28ساعت 2 PM  توسط الهه مرتضایی 

وقتی تنها شرکت کننده مسابقات کشوری باشید

 

وقتی تنها شرکت کننده مسابقات کشوری در اولین تجربه تان در شرکت در مسابقات باشید حتما کمی گیج می شوید. بهرحال میدونید که باید باشید.

شما وقتی به کنارتان نگاه میکنید کسی را برای رقابت نمی بینید و احساس گیجی میکنید.  ولیکن وقتی به پشت سرتان می نگرید، افراد زیادی را می بینید که میخواهند با شما بسنجند مشتی را که نمونه خروار است. و در نهایت بیشتر از هر چیزی احساس مسئولیت می کنید.

 

موارد زیادی بود در این مسابقات که منو و خیلی های دیگه رو شاکی کرده بود. وقتی فکر میکردم ۶۰ ساعت توی مینی بوس رفتم و برگشتم تا حتما و حتما در دور مقدماتی مسابقات کشوری حضور داشته باشم بیشتر به درست بودن یا نبودن سعی ام فکر میکردم، ولی در نهایت واقعا خوشحال ام که رفتم. در مسابقات شما میتونید خودتون رو بسنجید و نفطه ضعف هاتون رو بشناسید و هدف هایتان را بار دیگر مشخص کنید.

و البته در شروع یک جنبش خیلی کاستی ها و اشکال ها میتونه باشه ولی مهم اینه که جنبش شروع شده و این همون چیزی بود که ما میخواستیم.

من از انجمن خواهش میکنم از نیروهای جوان، متخصص و مستعد استفاده بیشتری بکند و برای رفع اشکال ها سزعت بیشتری به خرج بدهد.

به امید روزی که انجمن ورزشهای هوایی ایران محبوبیت بیشتری داشته باشد. 

 

+ نوشته شده در  89/03/10ساعت 6 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

ترمال 5

    دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ساعت ۱۰ صبح روی بلندترین تیک آف سایت دررود با ارتفاع از سطح لندینگ حدود ۱۰۵۰ متر بودیم. آسمانی بدون ابر، همراه با اینورژن داشتیم. برای من که در تلاش برای پیش بینی دقیق تر هوا هستم پیک هایی که به معنی ترمال 2 بود داشتیم و آسمانی که رو به قوی شدن بود. دیگران کماکان نگران بیشتر شدن باد بودند و اینکه پرواز را از دست بدهند. 

 از مهدی خواسته بودم انتخاب زمان تیک آف ام را به خودم محول کنه تا بیشتر برای شناخت تلاش کنم و اون هم موافقت کرده بود. خودش میخواست شاگردهای مبتدی رو تیک آف بده و بعد هم تندم بپره. از جمعیت ۱۵ نفره، طبق معمول همه سریع و بدون درنگ پرواز کردند و مهدی هم داشت میرفت. فقط ناصر مونده بود که اون هم آماده تیک آف بود. من ازش خواهش کردم بمونه تا با هم تیک آف کنیم و من تنها نمونم، که اون گفت فکر میکنه باد داره زیاد میشه و نمیتونه بمونه. خب فکر میکنید چی شد؟!  بله پس من که همون علی معروفه بودم موندم و حوض ام .

بعد سعی کردم روحیه ام رو حفظ کنم و با دلگرمی بودن راننده وانت که دیر اش میشد کی من برم، تیک آف کردم. دیگه هیچکس در حال پرواز نبود. داشتم توی هارنس ام خودم رو جا میدادم که یه چیزی شبیه اژدها من رو با قدرت انگار داشت می بلعید. لحظه های اول فقط به چتر کمکی فکر میکردم بعد به قول معروف به غلط کردن افتادم. بهم یاد داده بودند خلبان باید تمام تلاش اش رو بکنه برای کنترل بال اش پس همین کار رو کردم. بعد چند دوری هم همونجا زدم و ارتفاع گرفتم اما وقتی دیدم وانت داره با سرعت میره پایین و دیگه اگه بمیرم هم برنمیگرده رفتم روی تیک آف ۳۵۰ که مهدی اونجا نشسته بود. جلوی ۳۵۰ کمی کار کردم. وقتی مهدی کارم رو دید گفت اینجوری که تو جلوی بال رو نمیگیری اگه بال ات کلاس ۲ بود فران تاک کرده بودی. با خودم گفتم هنوز که نمردم برم برای لندینگ. روی لندینگ یاد سایت گنو افتادم چون از ترمال ها خواهش میکردم دست از سرم بردارند. تسلیم شدم و شروع به چرخیدن کردم و ارتفاع خوبی گرفتم و تصمیم گرفتم مسافت برم به سمت دشت. حس خیلی خوبی بود تازه یه در از یه دنیای دیگه به روم انگار باز شده بود، دنیایی پر از آرامش. لندینگ رو که رد کردم فقط صدای سینک وریومتر بود که شنیده میشد.

وقتی توی لندینگ نشستم به وریومتر مهدی که ازش استفاده کرده بودم و فقط صدا رو شنیده بودم نگاه کردم دیدم من ترمال 9/4 داشتم و فشار خون ام به شدت افتاد. 

 

+ نوشته شده در  89/02/29ساعت 8 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

پرواز های بهاری

 

هوای بهم ریخته و دوستان محتاط و تصویر کوهستان از نمای ۱۰۰ متر بالاتر از قله به نظر شما میتونه آدم رو دیوانه کنه یا نه ؟!

 مرتب توی ذهنم میاد تصویر کوهستان بینالود از نمای ۱۰۰ متر بالاتر از قله و آرزوی دوباره بودن در اونجا و حتی بالاتر منو بیتاب میکنه اما چاره ای جز مدارا با هوای مرتب بهم ریز بهار نیست. ۳شنبه ای که گذشت طبق قرار جدیدمون رفتیم دررود ( جدیدن ۳شنبه ها هم میریم ). هوا کمی ابری و بدون باد بود. در پرواز اول به ساعت ۱۰ صبح  لیفت ۰۳/۰ داشتم و البته آفتاب شروع به تابیدن کرده بود. پرواز بعدی ساعت حدود ۱۲ و با آفتاب قوی تر بود. روی محل تیک آف پیک هایی که خبر از لیفت ۲ و ۳ بود داشت اما در دور دست لشگری از ابر دیده میشد. تست پایلوتمون که مهدی فیزی بود در این سورت پرید و لیفت های قوی و کمی خشن رو نشون داد. من لیفت نزدیک ۲ داشتم و پاندولی، ولی داشتم از سایت ارتفاع بیشتری میگرفتم که دوستان در محل تیک آف خبر از باد شدید دادند و از من خواستند برم برای لندینگ. به نظر خودم هنوز میشد ادامه داد اما من باید فعلا حرف گوش کن باشم تا باز منو با خودشون ببرند  . و البته ساعت ۲ باد شدیدی در منطقه حاکم شد و ساعت ۳ آسمان یکدست پوشیده از ابرهای تیره شد و البته باران بهاری هم داشتیم  سرعت سیستم منو شگفت زده کرد.

 

+ نوشته شده در  89/02/23ساعت 7 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

جمعه طلایی

 

جمعه ای که گذشت یک روز طلایی بود برای همه پرنده هایی که در سایت پروازی دررود پرواز کردند. برای من یک روز به یاد ماندنی شد. ساعت ۱۱ هوا فعالیت ترمالی خودش رو نشون داد و من تا ترمال ۴ رو در این روز تجربه کردم. من با تیک آف از ارتفاع ۳۵۰ متری به ارتفاع حدود ۱۱۰۰ متری  نسبت به محل لند در مکان قله رسیدم. ارتفاع ام از سطح دریا ۲۵۸۰ متر در وریو ثبت شده که این بلندترین ارتفاعی میشه که تا حالا پرواز کردم. ۵ نفر از خلبان ها هم مسافت حدود ۳۵ کیلومتر به سمت شهر نیشابور رفتند.

دلیل این روز شاید هوای خوب پروازی به نظر برسه اما دلیل اش به نظر من مورد دیگه ای بود. وقتی بچه بودیم اگه احساس این رو داشتیم که پدر یا مادر حواسشون به ما هست و به قول معروف پشت ما هستند شخصیت قوی می شدیم و کارهایی می کردیم که هنوز توی ذهنمون مونده.

اون روز ما یه مهمون داشتیم و اون شخص سال قبل برای اولین بار اومد مشهد و وقتی با شاگردهاش پرواز کردند ما محو پرواز اونها شدیم، و حالا هنوز یک سال نشده ما درست مثل اونها در اون روز پرواز کردیم درست وقتی که اون اینجا بود و با حضورش به ما دلگرمی و شهامت میداد.

اگه به نوشته قبلی ام که به نام «  یکی اومد که بگه امیدی هست هنوز  » مراجعه کنید خواهید شناختش.

از شمعی که روشن هست تا شاگردهاش راه رو ببینند نهایت تشکر و قدردانی رو داریم و باز برایش آرزوی سلامتی و کامیابی روزافزون داریم.

 

+ نوشته شده در  89/02/06ساعت 12 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

مقصر کیست آیا ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

متاسفم اگر که یه کم دیر دارم براتون مینویسم. رفتیم سفر نوروزی به مدت ۱۴ روز و به شهرهای یزد و کرمان و شیراز سفر کردیم و من اسم خوبی برای این شهرها گذاشتم .. مثلث شهرهای طلایی ایران .. زیرا مردمان نجیب و مهربان و خلبان های شادی دارند که به همه شما ایرانی ها توصیه میکنم حتما به این شهرها سفر کنید و اگه خلبان پارا هم هستید بهمراه خلبان های بومی به پرواز در این مناطق بپردازید تا سرشار از لذت پرواز با هم پروازی های خوب بشید.

من رو ببخشید اگر که توضیح بیشتری در مورد سفر ندارم. ذهنم به شدت درگیر موضوعی شده که براتون مینویسم. زمانی که ما در سایت پروازی دراک شیراز پرواز میکردیم و از پرواز ترمیک و هم پروازی با عقاب لذت میبردیم در مشهد هم تعدادی از خلبان ها در سایت خواجه مراد به پرواز در دیواره و استفاده از ریج میپردازند و خلبانی بر اثر غفلت حادثه ای رقم میزنه که خودش به دام می افتد. و بر اثر اشتباه پشت اشتباه حالا در بیمارستان امدادی مشهد در حالت کما با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کند.

 شاید باز بعضی از شما شاکی بشید اما من مثل همیشه به مبارزه ادامه میدهم و حرف ام رو میزنم. این خلبان بعد از گذراندن دوره مبتدی به پرواز مستقل پرداخت و از نظر کمیته ورزشهای هوایی استان خطرناک پرواز میکرد و حتی به توصیه های دوستانه برای احتیاط بیشتر اهمیتی نمیداد. چرا و چرا در رشته ورزشی مثل پاراگلایدر بعضی از خلبانان ترجیح میدهند زودتر از زمانی که از نظر مربی صلاحیت پرواز مستقل رو دارند به این کار بپردازند. یک خلبان پارا میتواند از علم و تکنیک و تجربه یک مربی شایسته استفاده کند و نه تنها با سرعت بیشتری به سطح بالاتری از پرواز دست پیدا کند بلکه امنیت خود و دیگران را تضمین کند.

 به نظر من راه آزمون و خطا در پرواز راه حماقت آمیزی است. زمانی که من سنگنوردی میکردم مربی ها به ما دو توصیه میکردند، اول اینکه فاصله جسارت و حماقت به اندازه یک تارمو است و دوم اینکه ممکنه اولین اشتباه شما آخرین اشتباه شما بشه.

من اشکال دیگه این داستان رو از چشم مسئولین میبینم و راس مسئولین در این ورزش به نظر انجمن ورزشهای هوایی است. چرا این انجمن یا هر ارگانی که مسئول هست هیچ کنترلی بر اوضاع پروازی در این کشور ندارد. چرا حدود ۴ سال هست که در این کشور هیچ کلاس مربی گری و یا مسابقات کشوری برگزار نشده، چرا ؟!  وقتی این انجمن تقریبا هیچ تلاشی نمیکنه برای پیشبرد علمی و تکنیکی این ورزش تا در کنار آگاهی و شناخت، امنیت بیشتری در پرواز با پاراگلایدر داشته باشیم پس حداقل یکی به من بگه این انجمن چه فعالیتی دارد ؟! چرا اصلا وجود دارد ؟!

دلم میخواست مسئولین به ظاهر مسئول رو به بیمارستان امدادی مشهد میبردم تا چشمان اشکبار پدر و مادری رو که از پشت شیشه به فرزندی که داره از دستشون سر میخوره و میره رو ببینند.  ببینند که پدر چطور با خشم و بغض میگه اگه پسرم حالش خوب بشه و بخواد دوباره بیاد پرواز خودم قلم های پاهاش رو خورد میکنم. آیا واقعا مقصر اصلی پرواز است ؟ به نظر من مقصر اصلی خلبان خود رائ و مسئولینی هستند که هیچ کنترلی بر اوضاع ندارند.   

 

+ نوشته شده در  89/01/25ساعت 11 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

هر روزتان نوروز و نوروزتان پر از پرواز

 

بله میخوام از برنامه پروازی در ایام تعطیلات نوروز بگم اما بازم قول بدین دلتون نسوزه و اگه بازم نشد و سوخت پس به ما ملحق بشین.

یک کاروان از تعداد نامعلومی از پرنده های شهرهایی که استاد علیرضا اثنی عشری بهشون لطف دارن مثل تهرانیها یزدیها کرمانیها همدانیها اصفهانیها کنگانیها و البته مشهدیها به شهرهای اصفهان، یزد، شیراز، کرمان و بندر عباس در ایام تعطیلات نوروزی سفر خواهند داشت و البته به افرادی که به خط پایان برسند و از شدت پرواز زیاد اووردوز نشوند هیچ جایزه ای اهداء نخواهد شد جز یک کوله بار از تجربه و سرخوشی بی نهایتی از پروازهای موفقیت آمیز مثل همیشه.

شما نیاز به داشتن بال با برند خاصی ندارید . این یک فستیوال و یا یک مسابقه برای باند و باند بازی های همیشگی و ایجاد یک مسایقه به هدف و منظور تبلیغات برای بال با برند خاصی و یا نشان دادن حضور یک شخصیت معروف پاراگلایدر جهان از پشت شیشه به خلبانان پاراگلایدر ایران نیست و نیست . این فقط و فقط یک سفر دوستانه با حضور پر مهر علیرضای پرنده های عاشق آزادی و آزاد زیستن ایران زمین هست .

اگر فقط بی ریا باشید و عاشق پرواز می توانید در هر کجای مسیر به این کاروان ملحق بشوید و با شناختی که از استاد داریم، از شما با آغوش باز استقبال خواهند کرد. به امید پروازهای خوب خوب برای تمام خلبانان پاراگلایدر ایران زمین.

 برای من و خواننده های این وبلاگ بنویسید برنامه شما در این تعطیلات چه خواهد بود ؟!

 

در ادامه..

شنبه ۲۲/۱۲/۸۸ :  طبق آخرین هماهنگی ها این سفر از تاریخ ۲۷ / ۱۲ / ۱۳۸۸ از شهر خوب یزد شروع میشود .

 

+ نوشته شده در  88/12/19ساعت 9 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

دلتنگی برای ترمال ها

عجیب شوق نوشتن دارم و دلم میخواهد تا فردا صبح به نوشتن ادامه بدم اما کمی گیج شدم. وقتی شروع به وبلاگ نویسی کردم برای این بود که از نوشتن لذت میبردم و دلم میخواست از لحظه های قشنگ زندگی ام بنویسم. حالا احساس میکنم برای اینکه وقتی شما نوشته های منو میخونید شرمنده نباشم بهتر هست که نوشته هام بار علمی بیشتری داشته باشه. به دست هام نگاه میکنم اما اونها خالی اند از این خواسته، به دلم اما که مینگرم پر از شوق پرواز هست، اونقدر که اغلب ساعات روزهام در بیتابی پرواز و دلتنگی ترمال ها میگذرد.

 

این روزها اینجا هوا کاملا بهاری هست و آسمان پر تلاطم. گاهی پرواز های نرم مثل پروازهای شمال کشور داریم. بهرحال همه چی خبر از این داره که فصل پرواز نرم نرمک میرسد از راه..

 

+ نوشته شده در  88/12/17ساعت 9 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

شکستن رکورد شخصی در گنو

تعطیلات گذشته برای دومین بار در امسال رفتیم گنو و در غالب تیمی ۱۲ نفره پرواز کردیم. و همه تیم رکوردهای ارتفاع و زمان پروازی خودشون رو ارتقاء دادند.  چند تا از خلبان های خوب یزد و بندر هم اومده بودند ولی از مربی های انجمن یا هواپیمایی خبری نبود.

بیشترین زمان بیشتر از ۳ ساعت بود ولی ارتفاع رو متاسفانه دقیق نمیدونم ولی باید بگم تا خود کلودبیس اکثرا رفتیم. صحنه قشنگی بود وقتی چندتایی تا این نقطه رسیده بودیم و کمی هم در ابر مخلوط میشدی. من بهترین پروازم در روز ۲۳ بهمن ماه و ساعت ۲ بعداز ظهر بود. از سایت ۱۳۰۰ تیک آف خوبی کردم و دیواره کوچک سنگی زیبایی رو که کمی جلوتر از سایت بود رو برای یافتن لیفت هدف قرار دادم. صدای وریو شروع شد، شروع به ایت زدن و پیدا کردن بهترین قسمت لیفت کردم. مدام به تیک آف و پرنده های دیگه دقت نظر داشتم تا از ارتفاع گرفتنم مطمئن باشم و با کسی برخورد نکنم. لحظه های زیبایی بود، به راحتی ارتفاع میگرفتم و بابت دیگران نگرانی نداشتم. ارتفاع ام که خوب شد ۳۶۰ چرخیدم و برگشتم روی نقطه تیک آف و تا ۲۳۰ متر بالای تیک آف ارتفاع گرفتم. بیسیم نداشتم وبابت نگرانی مهدی نگران بودم به پایین نگاه کردم و اون با دست اشاره کرد برو سمت دشت.

یک ساعت و نیم پرواز کردم و وقتی که میخواستم فرود بیام از لیفت ها خواهش میکردم دست از سرم بردارند. در مورد هوای عجیب گنو صاحب نظر نیستم و نمیتونم چیزی بگم. ولی به من خیلی خیلی کمک کرد و در اینجا از کوه محترم باز هم تشکر میکنم.

  

+ نوشته شده در  88/12/01ساعت 12 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

وقتی نعمت در سایت میبارد

 بلاخره ابرها مهربان شدند و به قول مسلمان ها نعمت از اسمان بارید. هم اسمان مهربان شده هم بعضی از مربی ها. جمعه اول رفتیم خواجه مراد بعد از اونجا رفتیم دررود، من در طول راه به ابرها نگاه میکردم و پیش بینی یه اسمون ابری با تردید بسیار برای انجام پرواز داشتم. مثل خیلی از پرنده ها گفتم حالا بریم ببینیم چی میشه.

وقتی رسیدیم سایت شوکه شدم آخه یه مربی حالا اسم اش رو نبر اونجا بود و توی باد زیاد شاگرد میپروند. ااااااااااااااای بابا یادش بخیر که یه زمانی با ما از خواجه مراد که چسبیده به شهر اونطرف تر نمیومد و مدام نگران قرارهای کاریش بود واقعا یادش بخیر ...  حالا اون میاد دررود در یک روز ابری و تا وقتی رسما بارون بباره سایت رو ترک نمیکنه. خوشحال ام از اینکه آدمها هم مثل این ابرها تغییر می کنند و خوشحالم برای پاراگلایدر مشهد.

باید یه خاطره هم از پرواز سوم سلویی ام هم که ایشون مربی ام بودند تعریف کنم وگرنه به جون شما نمیشه آخه توی این دل ام بد جوری گیرکرده. بله اونوقت ها دررود سایت خوبی نبود ، خواجه مراد خوب بود و ۳ تا پرواز سلویی هم که تعهد مربی بود در خواجه مراد انجام میشد البته الان باز دررود خوب شده از نظر ایشون. خلاصه من رفتم سایت و مهدی هم که تازه نامزد کرده بودیم برای اولین و اخرین بار با من سایت نیومد ، باید میرفت سرکار. باز اون روزها پرواز ها فقط در باد کم تقریبا خود صفر انجام میشد. یه بال نووا که سال تولیدش مال قبل از ۲۰۰۰ بود و برای یک وزن بالاتر از من به بنده تقدیم کردند. ۲ بار تیک آف کردم ولی بال تا آف رایزر میکردم میخوابید آخه پیربال نایی نداشت که پرواز کنه. مربی اسمش رو نبر به من گفت یه بار دیگه تیک آف میکنی ولی اگه نتونستی دیگه نمی خواد امروز پرواز کنی. بال پهن شد و عزم من جزم، بله در شور و شوق روزهای اول پرواز با خودم گفتم الا و بلا باید پرواز کنم. خلاصه آف رایزر کردم و با قدرت تمام بال رو میکشیدم. شیب تند و تند تر میشد و بال خسته که من رو کوچیکتر از خودش میدید پرواز نمی کرد. برک ها رو کمی پایین اوردم تا فشار زیر بال بیشتر بشه شاید پرواز کنه اما بال از سرعت افتاد. باز برک ها رو بالا بردم تا بال سرعت بگیره اما حس بالم خیلی ضعیف شد. نه من کوتاه میومدم و نه بال با ما راه میومد. رسیدم به لبه پرتگاه، دیگه اونقدر شیرجه کرده بودم و با سرعت میدوییدم که حتی اگه میخواستم فلر کنم خطرناک بود. شیب خیلی زیاد شد ولی بال پرواز نمیکرد، لحظه آخر که وارد دیواره میشدم پاهام رو جمع کردم و قلب ام رو در حلقم احساس کردم، بال پرواز کرد. وقتی برگشتم روی سایت یکی از دوست هام گفت تو که جون ما رو به لبمون آوردی. برای مربی رفتار بال رو توضیح دادم و جواب اون این بود :

 راستش من این بال رو زیاد دوست ندارم.

 

+ نوشته شده در  88/11/05ساعت 2 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

و باز این روزها

 

 ابرهای ارتفاع بالا با نهایت کم لطفی میایند و میروند . دمای هوا گاه سرد و خشک و گاه گرم شبیه هوای بهاری اما نه چندان مرطوب هست . شب ها آرزو میکنم در طلوع فردا شهر را برفی ببینم اما افسوس که آسمان هم با ما قهر است . 

هنوز از جاده سایت ها میشه بالا رفت چون برفی در کار نیست . اما هوای نیمه ابری یا جز یه سر خوردن را اجازه دیگری نیست و یا آنقدر باد با سرعت هست که نمیتوان ریسک دنده عقب رفتن را در این هوای سرد سنگین به جان خرید .

 

+ نوشته شده در  88/10/28ساعت 12 PM  توسط الهه مرتضایی  | 

مسابقات جهانی پاراگلایدر 2010 اسپانیا

            

            

                            http://www.womenspgopen.org

مسابقات جهانی پاراگلایدر  ۲۰۱۰  اسپانیا در راه است و نفرات برتر شرکت کننده خانم در این مسابقات جذاب شامل این نفرات میباشد 

      Klaudia Bulgakow,  Karolina Kocięcka,  Anja Kroll,  Caroll Licini,  Nicky Moss,  Des Pansi 

کلودیا نفر اول لیست طلایی عضو تیم جین گلایدر هست و وب سایتش http://ars-media.org میباشد .

عکسهای بیشتری از این چهره را در اینجا ببینید

 http://www.plusmax.de/teamrider/air/klaudia-bulgakov.html

 انجا نفر سوم لیست هم عضو تیم جین گلایدر هست و وب سایتش http://www.anjakroll.ch میباشد.

 کارول نفر چهارم لیست عضو تیم سویینگ هست و برای اطلاعات بیشتر اینجا رو ببینید

 http://swing.de/index.php?main=wettkampf⊂=teamuebersicht1〈=en

و اما وب سایت کارول http://pajarito-caroll.blogspot.com 

نیکی نفر پنجم رو با این وب سایت بشناسید http://www.nickymoss.com

 اون عضو تیم آکسیس به نظر میاد ، ببینید در

http://www.axispara.co.uk/team.htm

 

 

+ نوشته شده در  88/10/20ساعت 11 AM  توسط الهه مرتضایی  | 

مطالب قدیمی‌تر